X
تبلیغات
شیطونی های دو عاشق


به نام آنکه پیش از آغاز و پس از پایان با توست

( فـــــارابـــــــی)

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

سلام 

خدمت همه دوستای گلی که این وب رو برای دیدن انتخاب کردن

امیدوارم از مطالب وبلاگ ما خسته نشید

اگر انتقاد - پیشنهاد و کمکی داشتید خوشحال میشیم بهمون بگید 

این پست ثابت هست

اگر تمایل به لینک داشتید

ما رو با اسم شیطونی های دو عاشق لینک کنیدgirl_hide.gif

از همه شما سپاسگذارم 

و امیدوارم خسته از پیش ما نرید



تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

 

ممکن است شاهزاده ام را پیدا کنم اما پدرم همیشه پادشاه من خواهد ماند!

 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

 

در روزگاری که لبخند آدمها به خاطر شکست توست. برخیز تا بگریند ( کوروش کبیر )

 


تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

 

همه تون رو دوست دارم

 شاد باشید

<<  فرشاد - همیلا  >>

 



تاريخ : پنجشنبه 1389/09/18 | 15:47 | نویسنده : همیلا |

به نام کسی که عشق را اصطرلاب خلقتش قرار داد و از آن جهان فانی شکل گرفت

 

سلام و درود یک عالم برای شما

بلاخره تعطیلات برای تاسوعا و عاشورا تمام شد و باید از فردا هر کی بره سراغ کار خودش

نمیدونم به خاطر آزاد بودن توی نوع عزاداری بود یا اینکه من با احساسی متفاوت از همیشه  که دلم میگفت این محرم با بقیه محرما فرق داره  به نظرم باشکوه تر برگزار شده

میشه گفت این مدت اصلا" خونه نبودم ... بعد از خرج پر دردسری که برای  تاسوعادادیمWhoop De Doo با آبجی و داداش و پسر دخترای فامیل پایه ثابت هیئت امام حسین بودیم - از ۷ صبح تا ۲.۳۰ نیمه شب ....  امین ( پسر خالم ) که طبلش رو میزد و آریا ( پسر دایجون کامرانم ) و محمد رضا ( یکی دیگه از پسر خاله هام ) هم جز زنجیر زنها بودن

داداشیم با شهریار ( یک پسره دیگه ی دایجون کامرانم ) هم ما رو همراهی میکردن و به قول خودشون مدام ما رو چک میکردن که پسرا مزاحممون نشن ... النا کوچولوی یکساله ی دایجون کامبیزم( قربونش برم الهیHeart Smile ) هم مدام بغل ما بود و بی هیچ گریه ای با آهنگ نوحه برای ما نانای میکرد 

این مدتم که خط ایرانسل خراب بود و نمیتونستم از فرشاد عزیز تر از جونم خبری بگیرم ... تنها خبری که داشتم این بود که او هم توی شمال با دوستاش رفته بود مراسم ... Gemini( نمیدونم که مردم خطه شمال چطور عزاداری میکنن .... به قول رامینا ( دوستم ) که امسال تاسوعا و عاشورا رو شمال گذرونده بود میگفت خیلی عزاداری باشکوهی دارن و همه هماهنگن  )

کلی هم سفارش کرد که مواظب خودم باشم که تو اون هوای سرد سرما نخورم ... اما به دلایل بی احتیاطی شدیدا" سرماخوردم و میشه گفت حتی الان هم که دارم این مطالب رو مینویسم شدیدا" لرز و تب  دارم و تقریبا" در حال انجمادم ...  فرشاد هم وقتی فهمید مریض شدم دعوام کرد و با ناراحتی گفت تو اصلا" حرف من رو گوش نمیدی 

اما امروز در تماس تلفنی ای کلی لوسم کرد ... نه که من خیلی دختر ماه و گل و ملوسی هستم دلش نیامد ازم دلخور باشه و تازه خواب هولناکی رو که دیده بود برام تعریف کرد ( هولناک در اصطلاح من و عسل جونم یعنی خیلی غلیظ رمانتیک ) و با هم یه عالم گفتیم ایشالا تعبیر بشه ایشالا تعبیر بشه

اما چون اوضاع برای گفتمان بیشتر جور نبود و خونه شلوغ - مجبور به خداحافظی زورکی شدیم ... الان هم نه من شارژ دارم و نه فرشاد جونم

الان تصمیم دارم برای سوپرایز عزیزم یک سری عکسی که خیلی وقت پیش ازم خواسته بود و من هنوز براش نتونستم بفرستم .... الان ایمیل کنم ... اما گویا مثل هر بار خدا نمیخواد این کار رو انجام بدم - چون نه یاهو باز میشه نه سایتش

خب دیگه ... بهتره من برم - حالم اصلا" خوش نیست

همه تون رو دوست دارم و امیدوارم در پناه حق شاد و سلامت باشید

تا درودی دیگر بای بای Hello

 



تاريخ : جمعه 1389/09/26 | 20:53 | نویسنده : همیلا |

 بس است مرا این عزت که بنده تو باشم

بس است مرا این افتخار تو پروردگار من باشی

تو آن هستی که من دوست دارم

پس قرار بده مرا آنطور که دوست داری

 

 

سلام

روز  یا  شب همه تون بخیر

حالتون رو نمی پرسم چون میدونم که خوبید ** اگه هم خوب نیستید کافیه یک لبخند بزنید تا ببینید از اون چیزی که الان هستید بهتر میشیدGirl Power

اول با یک جمله معروف از استاد شریعتی یاد این روزای عزاداری امام حسین (ع) و محرم رو شروع میکنم

حسین ... بیشتر از اینها تشنه لبیک بود ؛ افسوس به جای افکارش زخمهای تنش را نشانمان دادند و بزرگترین دردش را بی آبی نامیدند

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

چند روز دیگه تاسوعا و عاشورا هست

و ما مثل همیشه برای امام حسین خرج میدیم ...

نمی تونم بگم چقدر خسته م ... چون از امروز صبح با خواهر جون و داداش جون و مامان جون داریم تمیز کاری میکنیم که وقتی مردم میان همه چیز آماده باشه

با اینکه ما دو هفته ای یکبار عین جمع و جاروی عید تمیز کاری داریم - اما این مامان وسواسی من همیشه زندگیش رو میکروبی میبینه که مدام وول وول میخورهYatta

ما بچه های بیچاره هم باید جور خدمتکار دست شکسته و باغبون پا شکسته رو بکشیم

خیلی واسم سوال شده که چرا وقتی ما قراره جمع و جاروی عمده کنید یک بلایی سر خدمتکارمون میاد که نمیتونه بیاد و انجام وظیفه کنه ... اما به محض تمام شدن کار سر و کله ش پیدا میشهWhoop De Doo

 


تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

 

حالا

پست قبل گفتم که میخواستم برای عزیز دلم ... عشقم ... عمرم ... فرشادم که روز دانشجویی ش بود هدیه بفرستم

براش فرستادم ... اما متاسفانه کمی تا مقداری برای نفس جونم تنگ بود ...

منم تا اینطور دیدم تندی رفتم و با خانمه صحبت کردم تا بتونم پس بدم و سایز بزرگتر بگیرم ... ایشون هم دمش گرم ... با اینکه یک هفته گذشته بود قبول کرد و من پس دادم و قراره فردا سایز بزرگترش رو که سفارش دادم بیاره

اما از طرف دیگه

فکر کنم فرشادم خوشش نیامدهgirl_to_take_umbrage2.gif

تا الان جز عطر و ادکلن هر چی دیگه دادم با مهربونی تشکر کرده و یک ؛ ولی ... اما ... آورده

اینم مثل بقیه ... یک - ولی و اما - بزرگ داشت

چند باری بهش گفتم اگه خوشت نیامده بگو عوضش کنم ...

او هم با من من کردن گفت همین خوبه

واقعا" نمیدونم سلیقه ی پسرا چیه .... من سعی کردم بهترین رو به عشقم هدیه بدم یا چیزی بدم که خوشحالش کنه

اما نمیدونم چرا خوشحال نمیشه  - چرا خوشش نمیاد

 

 تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

حالا بیخیال

این چند روز وقت این رو پیدا کردیم که با هم کلی اختلاط کنیم و اذیتش کنم

وقتی با هم حرف میزنیم خیلی احساس خوبی دارم ...

گل من علاوه بر اینکه صدای خوبی داره ... شاعر خیلی خوبی هم هست

تو دانشگاهشون یک انجمن شعر و ادب گذاشتن و فرشاد جون من جزء کسایی بود که انتخاب شد و تو جمع کثیری از آدما شعرش رو که خیلی هم قشنگ بود ارائه داد

هر چند داورهای مسابقه   طرفدار شعر نو و بی قافیه بودن و شعرهایی رو خوششون میامد که جز کلاسیک نباشه ... پس عشق من اول نشد

اما مهم حضورش بود و من بهش افتخار میکنم

هر چند دلم نمیخواست دخترا ببیننش و صداش رو بشنون

الان هم گل من داره درس میخونه ... نه من شارژ دارم ؛ نه او

جدیدا" هم قیمت اس ام اس های سیم کارت ثابت رفته بالا - اگه با سیم ثابتم اس ام اس بدم ... آخر ماه عاقبت بدی داره

به هر حال

دعا برای ظهور آقا امام زمان (عج) و شفای مریضا و آمرزش اموات و در آخر من و فرشادم یادتون نره

لطفا"

امیدوارم هر کسی که تا این پایین منو همراهی کرد همین الان خدا هر چی که تو دلش آرزو داره برآورده بشه

اینم جایزه تون

شاد باشید و خوشحال

بای بای Hello

 

 



تاريخ : جمعه 1389/09/19 | 23:57 | نویسنده : همیلا |

به نام دلدار دل آرام

 

و سلام بر کسی که فرشتگان آسمان بر او گریستند

         

 

                                عطری از حوالی پرچم وزیده ست 

                                                ما را به سمت مجلس آقا کشیده ست

                                                                     از صحن هر حسینیه تا صحن کربلا 

                                                                                   کوچه باز کنید  محرم رسیده ست

 

 

 

  رباب ست و خروش و خسته حالی ×××××××  به دامان اشک جای طفل خالی

 اگر گهواره را پس داده بودند ×××××××    دلش خوش بود با طفل خیالی

 

 

 

 

گذشت حادثه و داغ آن به جا مانده ست 

دلم کنار شهیدان کربلا مانده ست

اگر چه قافله ی کربلا گذشتاز دشت 

 برای رفتن ما نیز رد پا مانده ست

 

 

خدایا .........!!!!

 

 

 

 



تاريخ : چهارشنبه 1389/09/17 | 18:58 | نویسنده : همیلا |

به نام دوست

 

سلام سلام

اگه گفتید امروز چه روزی هست ؟

خب معلومه ... سه روز مونده به روز دانشجو هست دیگه Hello

البته امروز تولد صمیمی ترین دوستمم هست ... آنی ... میشناسیدش که ؟  ( همونی که با هم وبلاگ فنچ رو اداره میکنیم )

( آدرس وب فنچ  اولین لینک از لیست پیوند ها هست )

امروز صبح من و آنی طبق قرار ساعت ۹ با هم رفتیم بیرون ...

چون او ظهر میرفت تهران پیش همسرش ( تازه دو ماهه عقد کردن ) مجبور شدم کادوش رو تو یک کوچه خلوت بهش بدم ...

چون حتی وقت کافی شاپ رفتن هم نداشتیم

بعد از دادن کادو کمی رو بوسی ازش خواستم تو کادویی که میخوام برای روز دانشجو واسه فرشاد عزیزم بگیرم کمکم کنه

اول از همه رفتیم پاساژ و بوتیکی که تو فکرم بود ... اما متاسفانه چیزی که من میخواستم رو نداشت

توضیح = نمیدونم این اخلاق خوبه یا نه ... اما من اخلاقم اینه که برای یک کادو یا یک خرید . چیزی که تو فکرمه بگیرم ... اگه پیدا کردم  که میخرم ... در غیر این صورت بیخیال میشم ... اصلا" از این تیپ آدما نیستم که کلی مغازه و جنس رو ببینم تا از یکی خوشم بیاد )

به هر حال

چون من اور کت چرمی که مد نظرم بود رو پیدا نکردم خیلی اعصابم به هم ریخت و آنی سعی میکرد پیشنهاد هدیه های دیگه بهم بده

اما من گیر داده بودم به کت چرم و هیچ جور نمیخواستم بیخیالش بشم

تا اینکه رفتیم یک مغازه و خانم فروشنده بهم پیشنهاد داد به جای چرم ... کتان بگیرم

از اونجایی که من خیلی به لباسهای سبک راسته علاقه دارم اولین کتی که خوشم آمد رو خریدم

البته هم من هم آنی اون رو تست کردیم و پوشیدیم ... خیلی ناز به نظر میامد و به دلمون نشست

اما چون سایز فرشاد رو دقیق نداشتم ازش خواهش کردم که اگه سایزش مناسب نبود تا دو سه روز دیگه برای تعویضش بیام

اون خانم هم بی هیچ ممانعتی قبول کرد

ازش خواستیم که برامون بسته بندی کنه ... ایشون هم با کمال بی سلیقگی  بسته بندی کردن و دادن به ما

بعد اون من و آنی جون رفتیم پست و هدیه فرشاد رو براش فرستادم که تا روز دانشجو به دستش برسه

فقط امیدوارم از سلیقه بدم خوشش بیاد

ظهر در تماس تلفنی که با هم داشتیم خیلی خسته به نظر میرسید

دلم براش خیلی سوخت ... فرشادم به خاطر من تو ساری این همه اذیت میشد

شنبه ها براش روز خیلی سنگینی هست و از صبح به طور فشرده تا عصر کلاس داره

دلم میخواد فردا که هدیه م رو میبینه خستگیش کمتر بشه ... هدیه ش رو با عشق براش خریدم

اولین کادویی هست که روز دانشجو بهش تقدیم میکنم

فرشاد من لیاقت بهترینها رو داره ... حیف که من خیلی براش کمم

امیدوارم خیلی زود ازم خسته نشه

آخه من بیشتر از همه دنیا عاشقشم

 

 فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز 

 فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز 

 فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز 

 فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز 

 
 



تاريخ : شنبه 1389/09/13 | 15:30 | نویسنده : همیلا |

به نام خدا

 

مدتهاست احساس بدی دارم

خیلی وقته که فکرم با حس زجر آوری درگیره که هیچ کس  کمکی نمیکنه ازش خلاص شم

چند وقتیه احساس میکنم فرشاد مثل قبل دوستم نداره

قبلا" وقتی بهم میگفت همیلا جان ... وقتی میگفت عزیزم ... دلم پر از شادی و احساس دوست داشته شدن میشد - یک احساس تاپ که فقط من میتونستم حس کنم و مال من بود

اما الان مدتهاست وقتی اینا رو میگه  انگار فقط یک کلمه هست که تلفظ میشه ... تنها حسی که درونم ایجاد میشه احساس سر بار بودنه

ممکنه هر کس بگه این یک احساسه ... اما تجربه های بزرگ زندگیم ثابت کردن حسم قوی ترین و محکم ترین چیزیه که دارم و میتونم بهش تکیه کنم ...  تا حالا حتی یکبار هم بهم دروغ نگفته

این حس از وقتی که همو دیدیم تو دلم ایجاد شده ... اینو میدونم ازم خوشش نیامده

حتما" نه خوشگلم و نه خوش تیپ ... میدونم کلی ایراد دارم ... میدونم اصلا" جذاب و قشنگ نیستم

اما اینقدر هم بد نیستم که سردی ببینم

وقتی به فرشاد میگم ... فقط میگه اینو نگو ... اشتباه میکنی ...  واقعا" این طور فکر میکنی ؟

اینو میدونم که اگه اوضاعمون این طور ادامه پیدا کنه منم مثل بقیه باید یک قالب وب سیاه بزنم از جداییمون بنویسم

فرشاد میگه به خاطر درسای سنگین و سخت دانشگاهشه ... میگه خسته شده

من سعی میکنم درکش کنم ... بفهممش و کمکش کنم اما شاید از نظر او نتونستم

حتما" او هم توقعاتی ازم داشته و داره که من از پس برآورده کردنش بر نیامدم ... شاید از اخلاقم خوشش نیامده

آخه فرشاد پسر تو داری هست و حرف دلش رو راحت به زبون نمیاره ... اگه بد ببینه ٬ بد جواب نمیده  - اگه موضوعی ناراحتش کنه به رو نمیاره

منم سعی کردم مثل او باشم

اما این حس داره اذیتم میکنه

واقعا" کجای کارم اشتباه بوده ؟

 



تاريخ : دوشنبه 1389/09/08 | 18:36 | نویسنده : همیلا |

تو را دوست دارم بی هیچ بهانه

سیلام ...

تاحالا داستان بد خوندین ؟

اگه نخوندین ... خوب الان بخونید

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

 

      جک و دوستش باب تصميم مي گيرندبرای تعطيلات به اسکي برند. با همديگه رخت و خوراک و چيزهای ديگرشان را بار ماشين جک مي کنند و به سوی پيست اسکي راه مي افتند  پس از دو سه ساعت رانندگي ، توفان و برف و بوران شديدی جاده را در بر گرفت چراغ خانه ای را از دور مي بينند و تصميم مي گيرند شب را آنجا بمانند تا توفان آرام شود و آنها بتوانند به راه خود ادامه دهند  .
 هنگامي که نزديکتر مي شوند مي بينند که آن خانه در واقع کاخيست بسيار بزرگ و زيبا که درون کشتزار پهناوريست و دارای استبلي پر ازاسب و آن دورتر از خانه هم طويله ای با صدها گاو و گوسفند است  زني بسيار زيبا در را باز مي کند.
 مردان که محو زيبايي و اندام جذاب زن صاحبخانه شده بودند، توضيح ميدهند که چگونه در راه گرفتار توفانشده اند و اگر خانم خانه بپذيرد شب را آنجا سر کنند تا صبح به راهشان ادامه دهند.

 زن جذاب با صدايي دلنشين گفت: همانطور که مي بينيد من در اين کاخ بزرگ تنها هستم ، اما مساله اين است که من به تازگي بيوه شده ام و اگر شما را به خانه راه دهم از فردا همسايه ها بدگويي و شايعه پراکني را آغاز مي کنند جک پاسخ داد: نگران نباشيد، برای اين که چنين مساله ای پيش نيايد ما مي تونيم در استبل بخوابيم. سحرگاه هم اگر هوا خوب شده باشد بدون بيدار کردن شما راه خود را به طرف پيست اسکي ادامه خواهيم داد
 زن صاحبخانه مي پذيرد و آن دو مرد به استبل مي روند و شب را به صبح مي رسانند بامداد هم چون هوا خوب شده بود راه مي افتند

 حدود نه ماه بعد جک نامه ای از يک دادگاه دريافت مي کند در آغاز نمي تواند نام و نشانيهايي که در نامه  نوشته بود را به ياد آورد اما سرانجام پس از کمي فشار به حافظه مي فهمد که نامه دادگاه درباره همان زن جذاب صاحبخانه ای است که يک شب  توفاني به آنها پناه داده بود  پس از خواندن نامه با سرگرداني و  شگفت زده به سوی دوستش باب رفت و  پرسيد: باب، يادت مياد اون شب زمستاني که در راه پيست اسکي  گرفتار توفان شديم و به خانه ی آن  زن زيبا و تنها رفتيم؟
 باب پاسخ داد: بله
 جک گفت: يادته که ما در استبل و در میان بو و پشگل اسب و قاطر خوابيديم تا پشت سر زن صاحبخانه
 حرف و حديثي در نيايد؟  باب اين بار با صدايي لرزانتر پاسخ داد: آره.. يادمه

 جک پرسيد: آيا ممکنه شما نيمه شب  تصادفي به درون کاخ رفته باشيد و  تصادفي سری به آن زن زده باشيد؟ 
باب سر به زير انداخت و گفت: من ...
 بله...من...

 جک که حالا ديگر به همه چيز پي  برده بود پرسيد: باب ! پس تو ... تو  تو اون حال و هوا و عشق و حال خودت  رو جک معرفي کرده ای؟؟...تا من .... بهترين دوستت را ..
جک ديگر از شدت هیجان نمي توانست  ادامه دهد... ،  باب که از شرم و ناراحتي سرخ شده بود گفت .. جک... من  مي تونم توضيح  بدم.. ما کله مون گرم بود و من فقط  مي خواستم .. فقط...حالا چي شده
 مگه؟
  جک احضاريه دادگاه را نشان داد و  گفت: اون زن طفلک به تازگي مرده و  همه چيزش را برای من به ارث گذاشته



تاريخ : چهارشنبه 1389/09/03 | 19:15 | نویسنده : همیلا |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.